آروین عشق و زندگی مامان و بابا
X
 
سوسوی ستارگان آسمان در التهاب آمدن توست آمدی و آسمان و زمین را برایم بهشت کردی تنها ستاره ی آسمان دلم تولدت مبارک


 

 

 

 

 

با آمدن تو بهترین و زیبا ترین لحظات وارد کلبه خوشبختیمان شد

تو را از خدایی خواستم که به رحمت بی کرانش ایمان دارم پس برایم بمان

و بدان که تا بی نهایت عاشقانه دوستت دارم

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 18 خرداد 1393 توسط مامان آروین(مهناز )

 

تصاویر متحرک نوروز, عکس متحرک سال نو, متن متحرک سال نو مبارک, تصویر متحرک عید نوروز

سلام به پسر نازم به قشنگترین گل زندگیم

سلام به بهار

سلام به همه دوستان خوبم با نی نی های خوشگلو نانازشون

امیدوارم سال خوبی  در پیش داشته باشید

 

 

امسال هم عید مثل چشم برهم زدنی گذشت ولی خدا رو شکر خوش گذشت نه اینکه مسافرت رفته باشیم نه ولی همین که در کنار هم خوش و سالم بودیم  غنیمته و خدا رو از این بابت شاکرم

لحظه تحویل سال هر سه تامون بیدار بودیم ولی پسرک نازم خیلی خوابش میومد و تا ما نخوابیم امکان نداره بخوابه اصلا هم حوصله نداشت و نمیذاشت ازش عکس بگیرم حتی لباساش هم نذاشت عوض کنم منم اذیتش نکردم و گذاشتم به حال خودش باشه بخاطر همین از آروین با سفره هفت سینمون در لحظه تحویل سال عکس نداریم روز بعد هم بخاطر شیطنتش با ماهی ها و سکه ها زود سفره رو جمع کردم تا کل خونه رو بهم نریزه   خندونک

از دو سه روز قبل از عید 27/12/93 تصمیم گرفتم از پوشک بگیرمت همه میگفتن وقت مناسبی نیست میخواین برید مهمونی و تو ایام عید سخته ولی من تصمیم خودم رو گرفته بودم و موفق شدم راضی

دو روز اول خیلی سخت بود ولی روز سوم دیگه خبری از سختی نبود فقط حتما خودم باید ازت سوال میکردم جیش داری بعد میرفتیم دستشویی اصلا تو صندلی ننشستی البته کار به این راحتیا تموم نشد و خوشحالیم دوام نداشت تا اینکه فهمیدیم آقا پسرمون برای پی پی کردن جلوی خودش رو میگیره و این باعث شد یبوست سختی بگیره طوری که 4 روز اصلا پی پی نکرد بعد از یک عالمه لواشک خوردن و دوا کاری مامان جونی بالاخره روم به دیوار پی پی کرد و با گریه و جیغ و داد و ترس از پی پی گریه

من هم که تا حالا تجربه ای نداشتم در این مورد مقصر بودم آخه نمیدونستم داره جلوی خودش رو میگیره فکر میکردم عادیه حتما پی پی نداره خلاصه چند روز دیگه هم ادامه داشت هر وقت میخواست پی پی کنه با گریه و اعصاب خورد کنی همراه بود چقدر ناز و نوازشش میکردم چقدر تو دستشویی مینشستم باهاش بازی میکردم شعر میخوندم فایده نداشت حتی پوشکش میکردم میگفتم تو پوشک پی پی کن میگفت نه ندارم خلاصه نصف بیشتر ایام عیدمون رو تو دستشویی گذروندیم خندونک

تا اینکه کم کم خوب شد و ترسش ریخت ولی همکاریش واقعا ستودنی بود باور کنید 3 روزه دستشویی رفتن رو یاد گرفت و تو این مدت فقط یکی دو بار تو شلوارش جیش کرد اون هم تقصیر من بود یادم میرفت ازش بپرسم زبان

بخاطر این همکاریش بابایی هم براش یک سه چرخه هدیه خرید چشمک

اولین جایی رفتیم خونه مامان جون و بابا جون من بود خدا رحمت کنه پدر و مادر همسرم رو هر دو تاشون فوت شدن غمگین

بعد با هم رفتیم پارک تقریبا هر روز برنامه پارک و بستی رو داشتیم چشمک

هم من هم بابایی سعی کردیم تمام عید بهت خوش بگذره بخاطر همین جاهایی میرفتیم که بچه داشته باشند تا بتونی باهاشون بازی کنی کلا رابطه ات با بچه ها خیلی خوبه بغل

از آنجاییکه خاله مریم ماه آخر بارداریش رو سپری میکرد و دکترش 11 فروردین بهش نوبت سزارین داده بود ما هم سعی کردیم تا اون موقع همه جا بریم که وقتی نی نی خاله بدنیا اومد نگران مهمونی هامون نباشیم ولی خاله مریم نی نیش زودتر اومد و از اونجاییکه دکترش هم مسافرت بود اورژانسی عمل شدو آوا کوچولوی خوشگل در تاریخ 9/01/1394 بدنیا اومد محبت

من هم همش بیمارستان پیش خاله بودم با مامان جونی البته و شما هم خیلی پسر خوبی بودی و بابایی رو اصلا اذیت نکردی زیبا

بعد هم شب شیش آوا جون و تولد بابایی و سیزده بدر و روز زن و عروسی پسر عمه بابایی که عکساشو برات میذارم آرام

کیفیت عکسها پایینه چون دوربین یادم میرفت همراهم بردارم مجبور بودم از گوشی عکس بگیرم ببخشید دیگه  خطا

 

این ژله سبزه که یادم رفت بذارم سر سفره چشمک

 

این هم اولین سه چرخه سواری آروین

 

این هم عکس آوا خاله تو بیمارستان بغل

اولین دیدار آروین و آوا محبت

آروین تو خونه عمه زهرا که از این بانی خرگوشه می ترسید خنده

بهد ترسش کم کم ریخت بوس

آروین و کیک تولد بابایی و تولد 26 ماهگی خودش بغل

 شب شیش آوا جونی بوس

عاشق این عکسشم بغل

عروسی پسر عمه بابایی از بس همه بوست میکردن صورتت رژ لبی شده بوس

 

 

 

 

 

 

 

 

دایی مرتضی مهربون با مهدی پسر خاله مهدیهمحبت

 

عاشقتونم بغل

 

خداوندا نگهدار عزیزانم باش محبت

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 فروردين 1394 توسط مامان آروین(مهناز )

سلام نفسم ، سلام آروینم

سلام گلم ، سلام زندگی

سلام به بوی بهار

سلام به سبزه و ماهی تو تنگ

سلام به همه دوستان گلم  

 

دیگه داره بهار یواش یواش پیداش میشه و من چقدر خوشحالم که خونه ما با وجود تو همیشه بهاریه عزیزم

خیلی خوب تو دل همه خودتو جا میکنی اینقدر خوش زبون و قشنگ حرف میزنی که همه عاشقت هستن و میگن مثل عروسکها حرف میزنی الهی مامان دورت بگرده

عاشق برنامه brainy baby هستی و تا ساعت 1 نیمه شب بیداری و این برنامه رو نگاه میکنی همین جا از دوست بسیار خوبم  نسیم جان مامان آروین گلم  که زحمت کشیدن و این برنامه آموزش زبان انگلیسی رو برام فرستادن تشکر میکنم  محبت

عاشق ترانه و شعر و داستان هستی و هر شب برنامه قصه گویی و شعر خوانی برات جذابه و من و بابایی دیگه داریم کم میاریم آخه هرچی بلد بودیم تا حالا برات شعر خوندیم دیگه باید بریم سراغ اینترنت و از اونجا کمک بگیریم

شعر گنجشک اشی مشی و آقا خرگوشه رو خودت به تنهایی میخونی صدات رو هم ضبط کردم و همیشه گوش میدم نمیدونی چه لذتی داره آخه صدای تو بهترین ترانه زندگیم شده عزیزم بغل

این هفته کرمان خیلی قشنگ شده بود و همه جا پر از برف بود خیلی دلم میخواست میرفتیم آدم برفی درست میکردیم ولی نمیدونم چرا یکدفعه تب کردی و 2 روز کامل ادامه داشت و خوردیم به تعطیلی آخر هفته و دکترت هم که نبود دیگه داشتم کلافه میشدم تا اینکه بچه های عمه مریم از سرچشمه اومدن خونمون و تو یکدفعه حالت خوب شد و باهاشون بازی میکردی خدا رو شکر تبت پایین اومد و غذا خوردنت هم خوب شد ولی حسرت اون آدم برفیه رو به دلم گذاشتی آرام

25 ماهگیت هم مبارک باشه عزیزم 

من همچنان دارم میرم سرکار و از مرخصی خبری نیست انگار خونه تکونی هم نمیتونم انجام بدم خیلی ناراحتم دلم میخواست امسال با هم میرفتیم خرید و گردش و پاساژ گردی آخه صبحها خیلی هوا خوبه ولی عصرها سرده و نمیشه بریم بیرون غمگین

برات مثل پارسال تقویم طراحی کردم و میخوام برم چاپ کنم خیلی قشنگ شده خیلی دوستش دارم امیدوارم تو هم دوست داشته باشی عزیزم

خدای عزیزم،
امسال هم گذشت ... با یه دنیــا خاطرات تلخ و شیرین، که تو همش فقط تـــو در کنارم بودی ...
این هم آخرین نوشته سال 93، برداشتی از دعای افتتاح ...

..... خدای من .....
براستى گذشت تو از گناه،
و پرده پوشیت بر کار زشتم،
و بردباریت در برابر جرم بسیارم،
که گاهی به خـطا و گاهی از روى تعمـد کردم،

مرا به طمـع انداخت تا از تو درخواست کنم
چیزهایى را که مستحق آن نیستم ..

........
و سبب شد که تو را از روى اطمینـان بخوانم،
و با تو انس بگیرم بدون هر ترس و واهمه ای،
و حاجتم را از تو بخواهم،
در حالیکه در طلبش هم با ناز و عشوه به درگاهت می آیم !

پس خدای مهـربان من،
بر این بنده نـادانت رحـم کن و احسان زیادت را بر او ببخش،
که براستى تو بـخـشـنـده و بــزرگــوارى ...

 

امیدوارم سال نو برای همه دوستان نی نی وبلاگم سالی سرشار از سلامتی و عشق باشه و از همه میخوام ما رو از دعای خیرشون فراموش نکنن

خیلی دوستتون دارم دوستان خوبم همه تون رو به خدا میسپارم

 


نوشته شده در تاريخ 24 اسفند 1393 توسط مامان آروین(مهناز )

سلام پسر نازنینم عشقم نفسم مونسم

این پست رو میخوام فقط عکس ازت بذارممحبت

اول عکسای آتلیه 2 سالگیت رو میذارم بعد همونا رو با افکت برات میذارم خیلی دوست دارم میبوسمت عزیزم بوس

 

این نور فلش دوربینه خجالت

 

 

 

 

 

 

 این عکست هم بزرگ زدیم روی شاسی ولی چون براقه انعکاس نور میده و  اصلا خوب نمیشه قول میدم فایلش رو از آتلیه بگیرم و بیام برات بذارم عزیزم بغل

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 اسفند 1393 توسط مامان آروین(مهناز )

گل غنچه کرد و غنچه شکفت و خداوند در بهترين روز تاريخ زيباترين هديه اش را به ما داد.

باشي نباشي پيشه من تو بهترين همنفسـي

هرجاي دنيـا که ميــــري به ارزوهـــات بـرسي

روزه تـــولـــده توئه ميـــــلاده هرچي خاطــــره

روزي که غيـره ممکنه هيچ جـــوري از يادم بره


بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com
 

تولدت مبارک قشنگترینم

همیشه دلم میخواست روز تولدت یک روز خاص باشه یک روز که با بقیه روزها فرق کنه یک روز که اوج شادی و خوشی و سلامتی باشه برات و خدا رو شکر میکنم که تا حالا تونستم 2 سال رو روز تولدت در کنارت باشم   درسته که مهمونی نگرفتیم به دلایلی ولی از صبح تا شب پیشت بودم باهم کلی بازی کردیم کلی خندیدیم کلی خرید کردم برات با اینکه خیلی خسته شده بودم ولی تمام روز بغلم بودی حتی موقع آشپزی دلم نمیخواست یک ثانیه تنهات بذارم دلم میخواست تمام کمبودها رو برات جبران کنم تمام اون روزهایی که پیشت نبودم و در حقت کوتاهی کردم میدونم با یک روز جبران نمیشه ولی همین فقط از دستم بر میومد عزیزم امیدوارم همیشه شاد باشی اینقدر روز تولدت با هم فوتبال بازی کردیم که الان از درد پا و خستگی دارم میمیرم نمیدونم شما بچه ها اینهمه انرژی از کجا میارید هر وقت خسته میشدم روی مبل میفتادم و میگفتم من دیگه خسته شدم بدو بدو میومدی کنارم دستم رو میگرفتی میگفتی خسته نشو پاشو مهناز دیگه قربون اون مهناز گفتنت قربون اون دیگه گفتنت بغلمحبت

قصد مهمونی گرفتن نداشتیم بخاطر یک سری مسائل اول از همه کوچک بودن خونه چون خانواده بابایی 45 نفری هستند و خانوداه من 10 نفر نمیشد همه رو با هم دعوت کرد سال گذشته فقط خانواده بابایی دعوت بودن که شام درست کردن واسه اون همه آدم واقعا سختمه با غذای بیرون هم اونها موافق نیستند یعنی اهل فست فود نیستند بخاطر همین تصمیم گرفتیم واسه تولد مهمونی نداشته باشیم ولی مامان جون ودایی مرتضی و خاله مریم گفتند ما کادو خریدیم میخوایم بیایم خونتون تو هم خیلی خوشحال شدی از دیدنشون منم هم واسه شام فقط لازانیا و چند مدل ژله درست کردم خیلی خسته بودم چون صبح با شما رفته بودیم خرید شما هم همش بغلم بودی خیلی اشتباه کردم کالسکه برنداشتم آخه فکر میکردم راه میری که اینطور نشد خلاصه شرمنده ام از اینکه تولد امسالت سوت و کور بود ولی قول میدم سال آینده تو خونه جدیدمون اگر خدا بخواد و آماده بشه برات یک تولد حسابی میگیریم عزیزم

این عکسها رو دوست بسیار خوبم مریم مامان آیدین جون از وبلاگت گرفتند و برام فرستاده ممنونم مریم جان دستت درد نکنه از اینکه به یادمون بودی

این هم از عکست در متولدین امروز نی نی وبلاگ

روز شنبه 31/01/2015 که مصادف بود با روز تولدت از نظر سال میلادی با هم سه تایی رفتیم آتلیه و ازت عکس گرفتیم که هر وقت آماده شد میام برات میذارم عزیزم میخواستیم یک عکس سه نفره هم بگیریم ولی عکسهای شما 2 ساعت طول کشید که من و بابایی از پا افتادیم و توانی برامون نموند و ظاهرمون بهم ریخت و عکس 3 نفره مون موکول شد به یک روز دیگه نزدیک عید نوروز

 

 

الهی مامان فدای فوت کردنت عزیزم بغل

 

عاشق ناخنک زدن به کیک هستی  بغل

اینجا دایی هم شریکت شده بود خندونک

این کادوی دایی مرتضی است که عاشق نقاشی کردنی  (ماژیک با تمام لوازم جانبی )

کادوی مامان جون ( یک دست لباس )

کادوی خاله مریم ( یک دست لباس و کفش )

دست همه درد نکنه مبارکت باشه عزیزم

من و بابایی هم یک میلیون واریز کردیم به حسابت عزیزم محبت

این هم دسر که خودم درست کردم خجالت

 

و لازانیا که خیلی خوشمزه شده بود زبان

 

 

خدایا خودت حافظ عزیزانم باش آرام

 


نوشته شده در تاريخ 12 بهمن 1393 توسط مامان آروین(مهناز )


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

به همه دوستانی که میشناسم رمز داده میشه



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 دی 1393 توسط مامان آروین(مهناز )

 

 بیست وسومین ماه زندگیت مبارک نفسم  

   این آخرین ماه یکسالگیته عزیزم و ماه دیگه 2 ساله میشی وای که چقدر زود میگذره انگار همین دیروز بود که یک فرشته کوچولو رو توبغلم شیر میدادم و روی شونه هام میخوابوندم حالا بعد از گذشت 23 ماه اون  فرشته کوچولو هم خودش غذا میخوره هم خودش میخوابه نمیدونم باید خوشحال باشم یا غمگین ولی من خیلی دلم گرفته خیلی اصلا دلم نمیخواد اینقدر زود بگذره

فرشته کوچولویی که عاشق نقاشی کردنه و عاشق مامانشه و عاشق باباش

مامان و بابایی که با وجود تو معنی عشق رو فهمیدند معنی دوست داشتن را تو به ما آموختی عزیزم وقتیکه خسته از سرکار برمیگردیم فقط شوق دیدن تو و بوسه هاته که ما رو به وجد و نشاط میاره فقط تو و دیگر هیچ عزیزم دلم میخواد جشن تولد خوب و خاطره انگیزی برات بگیرم ولی هیچکس با من همکاری نمیکنه باید خودم تنهایی دست به کار بشم حتی اگر شده یک جشن سه نفره میگیریم 

الان 12 روز از فصل زمستان میگذره و ما اصلا سرما رو احساس نکردیم دلم میخواست یک برف حسابی میومد و باهم میرفتیم آدم برفی درست میکردیم آخه امسال متوجه میشی برف چیه و آدم برفی چیه اولین سالی که به دنیا اومدی اینقدر پا قدمت خوب بود که هم بارون زیاد میومد هم برف بارید ولی امسال هنوز نه بارون اومده نه برف

من عاشق فصل زمستونم بخاطر برف و بارونش و از همه مهمتر بخاطر وجود تو که تو این فصل بدنیا اومدی من خودمم زمستونیم 8 دی تولدم بود که باهم سه تایی رفتیم رستوران شام و کادوی بابایی که خیلی غافلگیرانه بود یک انگشتر طلا محبتم

تولد خاله مریم هم توی همین ماه بود 3 دی که شام خونشون دعوت بودیم خیلی خوش گذشت ولی من دوربین  همراهم نبود عکس ندارم خاله مریم هم شب تولدش یک نیم ست طلا از شوهرش هدیه گرفت که اونم خیلی قشنگ بود مبارکش باشه

یک مدت بود همش دستات رو میکردی تو دهانت و خیلی هم آب از دهنت میومد فکر کردم دیگه دندان در نمیاری آخه 16 تا دندان داشتی تا اینکه تو اینترنت سرچ کردم و خوندم که تا 5/2 سالگی بچه ها 20 تا دندان باید داشته باشند منم تو دهانت رو نگاه کردم و متوجه شدم آره دندانهای آسایی دومت بیرون زده هر 4 تاشون باهم فک بالا و پائئن ولی بالایی ها کاملا مشخص شدن و پائئینی ها تازه جوانه زدن الهی فدات بشم من که اینقدر زود دندانهات در اومدند و من متوجه نشدم یعنی الان در 23 ماهگیت 20 تا دندان داری فکر کنم 22 ماهگی این دندانهای آسیایی رو در آوردی چون این مدت خیلی کم غذا شده بودی و من با تحقیقاتی که کردم فکر میکردم عادیه آخه همه جا نوشته شده بچه از 2 سالگی اشتهاشون کم میشه و نباید به اجبار و لجبازی بهشون غذا داد خدا رو شکر منم همین کار و کردم و هروقت خودت غذا میخواستی بهت میدادم این هم عکس آخرین دندونات که در اومدن با رنگ قرمز مشخص کردم

    

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 اینقدر این روزها برامون شیرین زبونی مییکنی که نگو  عسلمخوشمزه:

هفته پیش که سرما خورده بودم خونه موندم پیشت نرفتم سرکار وقتی از خواب بیدار شدی و منو دیدی اینقدر خوشحال شدی که نگو همش میومدی خودت رو مینداختی روی من و بوسم میکردی منم نمیخواستم تو سرما بخوری همش ازت فرار میکردم فکر میکردی بازیه ول کن نبودی تا اینکه بهت گقتم من خسته ام آروین بسه دیگه تو هم بهم نگاه کردی و گفتی بسه نه مرده بودم از خنده وقتی عصر بابا اومد خونه بهت گفت مامان مریضه گفتی نه خسته یه نمیدونی چقدر جالب و بامزه گفتی خستیه خندونک

 

شبها موقع خواب از بس اینطرف و آنطرف من و بابایی میری که اصلا نمیفهمیم کی و ساعت چند خواب میری هر وقت هم میخوابی میای بین ما نصف شب میذارمت سر جای خودت ولی بازهم کنار خودمون هستی ولی نمیدونیم چطور میشه صبح ها از خواب بیدار میشیم میبینیم تو بازهم وسط مایی خیلی برام جای تعجب داره که کی و چطوری میای وسط میخوابی ما متوجه نمیشیم هر شب هم بابایی باید برات لالایی بخونه میگی بابا بخون بخون دیگه  خندونک

 پرتقال خیلی دوست داری قبلا همینطوری میخوردی ولی چند بار برات آب گرفتم دیگه از اون روز آب پرتقال فقط میخوای دست بردار هم نیستی مهمونی هم میریم میگی ( آب پقالا پپوسک ) یعنی اب پرتقال توی پستونک خنده

کارتون هم دوست داری و نگاه میکنی هر چند من زیاد موافق نیستم ولی چون صبح ها بیشتر روزها پیش عمه ات هستی اون برات میذاره عادت کردی و میگی برنامه تودک و اسم بیشتر کارتونها رو هم بلدی و میگی مثلا موش و گربه به میگ میگ میگی بیگبیگ اقاشی اقاشی رو هم خیلی دوست داری بغل

به مهدی پسر خاله ات میگی مهدی کوتولو کجایه ؟ به ستایش دختر خاله ات میگی تتایش 

کلا روزی هزار بار احوال همه رو میپرسی اسم همه رو میبری و میگی کجایه ؟ فدای مهربونیت برم من کاش همه هم همینقدر احوال تو رو میپرسیدن  مامانم غمگین

 این هم از هدایای 22 و 23 ماهگیت که مامان و بابا برات خریدن من بیشتر تو فکر اسباب بازیهای فکری هستم ولی بابایی نه میگه بچه باید بازی کنه و بچگی سوال

2 تا هوش چین رو من برات خریدم میوه ها و حیوانات که خیلی ازشون استقبال کردی و همه رو بدرستی جای خودشون میذاری تا 2 هفته سرگرم همین ها بودی و خیلی دوستشون داری و بابایی هم به مناسبت 23 ماهگیت این فیله رو برات خرید میگه خودش بچگیهاش عاشق این اسباب بازی بوده دوست داشته برای تو هم بخره به نظر من دیگه مناسب سن تو نبود ولی خوشم اومد ازش

 

 

راستی چند تا عکس هم از مهدی کوچولو تو گوشیم داشتم که قبلا قول داده بودم بیام برات بذارم ولی یادم رفت الان میذارم

این عکس اولین دیدارتونه 4/7/93

این هم مهدی کوچولو 3 ماه و 12 روزه

این هم فرشته کوچولو 3 ماه و 22 روزه در 23 ماهگی آروینم (12/10/93 )

 

خدایا شکرت بخاطر این نعمت های دوست داشتنی


نوشته شده در تاريخ جمعه 12 دی 1393 توسط مامان آروین(مهناز )

پسرم پسر خوب و مهربونم پسر نازنینم سلام

الان که دارم برات مینویسم 22 ماه و 22 روزه هستی و از یکشنبه شب ( 23/09/93) که تو خواب ساعت 3 شیر خوردی دیگه شیر نخوردی فقط دیروز عصرکه داشتم باهات بازی میکردم  نمیدونم چی شد یکدفعه اومدی بغلم گفتی می می میخوام منم با خنده و بازی گونه بهت گفتم نگاه ندارم دیگه شیر ندارم واقعا هم همینطور بود خشک  خشک شده بودن و تو چنان مظلومانه و زیرکانه نگاه میکردی که اشک از چشمانم جاری شد و چقدر دلم برای اون لحظاتی که در آغوشم از شیره وجودم بهت شیر میدادم تنگ شد و بعد هم های های به حال خودم گریستم که چقدر زود دیر میشود و چقدر زود میگذرد و.....

اصلا نفهمیدم چقدر زود گذشت یعنی الان 11 روزه که تو شیر منو نخوردی ب همین سادگی اصلا یادی هم نکردی نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ....

چه معصومانه در آغوشم با خوردن شیر خواب میرفتی و چه معصومانه زیر زیرکی نگاهم میکردی میدونم خیلی دلم برای اون روزها تنگ میشه همین الان هم نمیتونم جلوی سرازیر شدن اشکام رو بگیرم گریه

این پست در روزهای آینده با گذاشتن عکس تکمیل میشه


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 دی 1393 توسط مامان آروین(مهناز )

سلام نفس همیشه تازه مامان

این پست مربوط میشه به شب یلدا که عموها و عمه طاهره اومدن خونه ما و شب خیلی خوبی بود فقط برات چند تا عکس از اون شب میذارم

 

                          

 

 

                    

                          

 

 

 

 

 

 آروینم همیشه شیرین کام باشی عزیزم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 دی 1393 توسط مامان آروین(مهناز )

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

  سلام پسر شیرین تر از جانم

 

totalgifs.com alfabeto-atualizcirculo2 gif gif 2.gif totalgifs.com alfabeto-atualizcirculo2 gif gif 2.gif    ماهگیت مبارک

 

یک روز که مامان جون و عمه نبودن (9/9/93) که شما رو پیششون بذارم مجبور شدم با خودم ببرمت شرکت چون اون روز خیلی کار داشتم باید میرفتم  این هم از عکسای شما که همش آتش سوزوندی و آروم نمیشدی بالاخره بابایی اومد دنبالت و شما رو برد خونه عمه بتول بمیرم واسه آوارگیت عزیزم غمگین

قربون خنده هات عزیزم بغل

فدای مظلومیتت که تو کل خانواده زبون زد شده بغل

تمام کتابها و نقاشیات هم برده بودم

ولی شما عاشق فضولی کردنی دیگه

همش در کمد رو باز و بسته میکردی

 

این هم از کیک تولد 22 ماهگیت نفسم 12/9/93

فدای ذوقیدنت بغل

 

انصافا کیک خیلی خوشمزه ای بود خندونک

 

تو شروع شادی و لحظه پایان غمی
نیمه گمشده من، نه زیادی، نه کمی
تو نگاهت به تموم آرزوهام میرسم
یه فرشته از بهشتی
که تو سرنوشتمی

تو فقط لیلی باش، دل مجنون با من
گذر از این هفت خوان
سخت و آسون با من
لحظه های شادی، همه شون مال تو
غم اگه پیدا شد، تو نترس، اون با من

 


 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 آذر 1393 توسط مامان آروین(مهناز )

سلام پسر نازنینم آروینم

این پست مربوط میشه به 21 ماهگی شما که مصادف شد با تاسوعا و عاشورای امام حسین (ع)

فقط برات عکسات رو میذارم

فریبرز و ماندانا بچه های عمه مریم که همیشه پنجشنبه و جمعه ها از سرچشمه میان پیش تو از بس که دوستت دارن تو هم خیلی دوستشون داری

 

اینجا همش میخوای  اون پسر بچه ای که کنار نماد گهواره علی اصغر  وایستاده نگاه کنی ماندانا نمیذاره

 

 

 

 

 

این هم آخرین عکسهای پسرم با موهای بلند و خوشگلشه که چون میدونستم حسرتش رو میخورم ازت عکس گرفتم و شب خونه عمو حمید بابایی ماشینشون کرد 17/8/93 غمگین

 

 

 

الهی مامان قربون اون خنده هات با مرواریدای خوشگلت بشه عزیزم بغل

 

 

آروین و خونه شلوغ و بهم ریز ( همیشه همینطوریه خونه ما )

نمایی نزدیک از آروین کچل و خنده رو و خوشگل خودم محبت

الهی فدای مظلومیتت بشم مننننننننننننننن بغل

 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جست و جوی منی

تماشای تو عین آرامشه تو زیباترین آرزوی منی

از این عادت با تو بودن هنوز ببین لحظه لحظم کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز اگه بی تو باشم منو میکشه

منو از این عذاب رها نمی کنی کنارمی به من نگا نمی کنی

تمام قلب تو به من نمیرسه همین که فکرمی برای من بسه

 

خدایا بخاطر همه چیز ازت ممنونم

خیلی دوستت دارم

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 آبان 1393 توسط مامان آروین(مهناز )
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com